مادر با غصه میگوید: «قبلا هوبرت همه چیز را به من میگفت اما الان فقط از من انتقاد میکند. انگار همه لحظات قشنگی که با هم داشتیم، پاک شده.» تجربه دشوار و دردناکی که مادر و پسر نوجوان در فیلم من مادرم را کشتم از سر میگذراند، هیچ ربطی به دوران کودکی بچهها ندارد. مادر بهناگه چشم باز میکند و به جای آن بچه قشنگ و معصوم که عاشقانه به او مینگریست، یک نوجوان سرکش و خشن میبیند که گویی به مادرش به چشم بزرگترین دشمن خود نگاه میکند. به راستی آن بچه دوستداشتنی کجا میرود؟ اما وقتی بیشتر به رفتار پسر نگاه میکنیم، درمییابیم انگار همه آن خشم و تنفر و خشونتش نسبت به مادر از روی ترس ناشی از درکناشدگی و طردشدگی است. پسر، بزرگ شده و قد کشیده است، میتواند صدایش را برای مادر بلند کند و زور بازویش را به رخ بکشاند اما در واقع هنوز همان پسربچه بیپناهی است که میترسد مادرش دوستش نداشته باشد و او را ترک کند. هوبرت میگوید: «این حس خیلی متناقضی است که هم مادرت را دوست داشته باشی و هم از او متنفر باشی!» رابطه فرزندان و والدین اساسا ربطی به آن کلیشههای رمانتیک رایج ندارد و همواره سرشار از عشق و احترام بیقید و شرط نیست. گاهی میتواند بسیار پرتنش، دردناک و بیرحمانه باشد. انگار هر چقدر بچهها بزرگتر میشوند، دوست داشتن آنها کار سختتری میشود.
در پنجاه و نهمین جلسه سینماتک نقد و تحلیل فیلم من مادرم را کشتم ساخته زاویه دولان را با تمرکز بر چالشهای مادران با فرزندان در دوران نوجوانی خواهیم داشت.
برای دریافت فایل آفلاین جلسه نقد و تحلیل فیلم من مادرم را کشتم میتوانید از طریق شماره زیر در واتساپ و تلگرام به ادمین کایه دو فمینیسم پیام دهید.
+33624783228


