جلسه صدم

تحلیل فیلم «عاشق» ساخته ژان ژاک آنو

نزهت بادی

مارگریت دوراس در عاشق می‌نویسد: «در زندگی‌ام خیلی زود دیر شد. در هجده سالگی آدم سالخورده‌ای شده بودم» اما اینجا هنوز به آن نقطه نرسیده که بگوید «لب و دهانیم نمانده، چهره‌ای نمانده.» اینجا پانزده سال و نیم دارد و به قول خودش چهره‌اش سرشار از لذت است اما با این لذت آشنا نیست. در آن محیط بومی سایگون، با کلاه شاپوی مردانه و دو موی بافته و ژستی که از آن ماری استرنر، زن اثیری زندگی و آثارش الهام گرفته، زیادی خاص به نظر می‌رسد. آنقدر که مرد چینی را دلباخته خود کند و همان دیدارشان در کشتی،  آغاز شوریدگی‌اش علیه خویش، علیه تمام عالم شود. در همان دوران به مادرش گفته که «چیزی که می‌خواهم همین است، نوشتن» اما از نظر مادرش، نوشتن کار پیش‌پاافتاده‌ای است، اصلا کار نیست. دخترک قدم در اتاق مرد شولنی می‌گذارد و عشق و نوشتن را به طور توامان کشف می‌کند و حاصلش می‌شود مهم‌ترین رمان نویسنده محبوبمان «عاشق»! مرد چینی در آخرین دیدارشان از دخترک اعتراف می‌گیرد که ملاقاتهای عاشقانه‌شان در این دوران کوتاه فقط بخاطر ثروت مرد بوده و دخترک به راحتی بر زبان می آورد که هیچگاه مرد چینی را دوست نداشته است. انگار این تنها راه برای گریز از عشق و اشتیاق نافرجامی است که نمی‌تواند به آینده مشترکی میان آن دو ختم شود. مرد چینی به دخترک گفته بود که هیچ وقت خاطره آن بعد از ظهر در آن اتاق تاریک را فراموش نمی‌کند، حتی اگر روزی چهره‌اش و اسمش از خاطر او محو شود. بعدها دخترک که نویسنده محبوب و مشهوری شده بود، نه اسمی به یادش مانده بود و نه چهره‌ای اما خاطره آن لذت گنگ و ناشناخته در یکی از روزهای پانزده سالگی‌اش در تمام نوشته‌هایش پخش شده بود، هر بار با چهره و اسم مردی دیگر. هیچکس نمی‌داند آیا کتاب عاشق واقعا بر اساس سرگذشت دوراس است یا نه. چطور می‌توان به اطمینان رسید، وقتی که دوراس می‌گوید «سرگذشتی ندارم.» گویی با نوشتن درباره خود سرگذشت دلخواهش را ساخته تا شاید دیگر «زن وانهاده» نباشد. مگر نه اینکه در تمام عمرش می‌ترسید به سرنوشت زن شوریده عقل رود مکونگ تبدیل شود؟ دوراس می‌توانست در همان لحظات ترک زادگاه که در کشتی به یاد مرد شولنی گریسته بود، خودش را به دریا بیندازد و خودکشی کند اما ملال زیستن را که همواره با او بود، به کلمات تبدیل کرد، به نوشته. به قول خودش «گاهی پیش می‌آید که آدم به این فکر کند که همین الان برود خودش را نابود کند ولی بعد به نوشتن ادامه می‌دهد.» سالها بعد، زن مرد چینی که کتابهایش را خوانده است، به پاریس می‌رود و به زن تلفن می‌کند و با همان شرم شرقی‌اش می‌گوید: «هنوز هم مثل گذشته دوستش دارد و نمی‌تواند از دوست داشتن او دل بکند.» چه اهمیتی دارد که آن دیدار واقعا رخ داده است یا نه. مهم این است که آن روز و آن نور آمیخته به گرما و مه روی عرشه کرجی به نوشته بدل شده و خصلت ابدی یافته است.

در صدمین جلسه سینماتک کایه دو فمینیسم با تمرکز بر نقد و تحلیل فیلم عاشق ساخته ژان ژاک آنو بر اساس کتابی از مارگریت دوراسو پیرامون تجربه نوشتن به سبک دوراس بحث و گفت‌وگو کردیم.

برای دریافت فایل آفلاین جلسه نقد و تحلیل فیلم عاشق می‌توانید از طریق شماره زیر در واتس‌اپ و تلگرام به ادمین کایه دو فمینیسم پیام دهید.


+33624783228